آرشیو سالانه: 1386

14مهر

بازگشت . . .

خبر خوب:
اونایی که خیلی وقته با من آشنان میدوننن که من و ساسان یه وبلاگستان به اسم گرگانی داریم که اواسط سال ۸۴ راش انداختیم و کلی هم ترکوند و پیش رفت جلو و البته که خیلی ها عین کار مارو انجام دادن و به موفقیت ما نرسیدن ولی حیف که یه سری مشکلات مارو از مقاصدمون بازداشت و چندین ماه عقب موندیم و حالا بدون هیچ مشغله فکری در حال ساخت قالب جدید گرگانی هستم تا دوباره بیایم بالا.
.

.
امیدوارم تا آخر پاییز بتونم گرگانی رو برپا کنم و همچنین امیدوارم کار خوبی از آب در بیاد.
.
چی میگن اینایی که تبلیغ میکنن؟ آها …. وعده ما آخر پاییز سال ۸۶ !!!!!!!!!!
واقعا ربط داشت ؟ بیخیال ما تبلیغ نکنیم بهتره بابا .
.
در جریان کار قرارتون میدم.
همتونو مینویسم ..
بای.

14مهر

بدسکتورلیزه

سلام
و سلام که میخوام دلایل دوریه یک ماه و نیممو بگم و یک خبر خوب که تو پست بعدی ارسالش میکنم.
اول خبر بد و خوشحال کننده:
اواسط مرداد هاردم بدسکتورلیزه شد و یک سوم اطلاعات مهمم پرید که ازشون بک آپی نداشتم. رفتم یه هارد خریدم و اطلاعات هارد قبلیمو ریختم روشو هارد قبلیرو دوباره پایه ریزی کردم. حالا بماند که به خاطر پریدن همون یک سوم اطلاعات بک آپ نگرفتم از زندگی پرت شدم بیرون و تموم این یک ماه و نیم گذشترو تو ابطال گذروندم و البته دلایل خاص خودم رو دارم که الان وقت گفتنش نیست. در هر صورت هارد جدید و اطلاعات جدید و برنامه های جدید و . . .
و دیشب که با هوار تا مشغله فکری رفتم خونه و رایانم صدام زد و گفت بدو بیا منو روشن کن. روشن کردن همانا و بالا رفتن صدای رایانه با جمله آخ سوختم آخ سوختم همانا. بگو چی شده … نه پاور چیه بابا… هارد بدبخت داشت جیلیز ویلیز می کرد.
هاردم با تموم اطلاعات قدیمی و جدیدی و هزاران چیز دیگه دود شد رفت هوا . . .
و من خیلی خوشحالم چون دیگه هیچ کار عقب مونده ای ندارم که انجامش بدم و با خیالی آسوده میخوام به علایقم برسم ………………………………. یعنی این.

13مرداد

آدم شو

سلام

میگن دیوا شاخ و دم دارن٬ این همه دیو دارن تو کوچه و خیابونا راه میرن٬ پس کو شاخ و دمشون٬ یکیش خودم٬ من الان هیجده ساله که یه دیوم٬ ولی نه شاخ دارم نه دم.

مطمئنم از خودتون میپرسین چرا دیو٬ شما تو خیابون راه برین و چشاتونو باز کنین٬ چی میبینین؟

——–

سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم … رفتی … رفت… ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد می زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت …رفت …رفت. رفت و دلم شکست…غم رو دلم نشست…رفت شادیم بمرد…شور از دلم ببرد . رفت…رفت…رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است…کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .

——–

الان دو هفتست کنکور تموم شده٬ ولس من تازه آن شدم…. خیلی جالبه٬ پسری که ۱۶ ساعت از ۲۴ ساعت روزشو رو اینترنت به سر می برد٬ رنگ اینترنتو دو هفته یه بار هم نمیبینه. البته لازم به ذکره که مهدی خطیری کامینگ سون میاد تا بمونه.

21تیر

چند خط !

سلام
.
زندگی هم با این پیچ و خماش داره نفس پاهامو ازم میگیره. خون داره از کف سرم میریزه بیرون. دستام نمیتونن خودشونو سیر کنن. مغزمم دیگه از تاپ و توپ قدیمش افتاده.
چرا کسی نمیخواد باور کنه !!! منم واسه خودم دنیایی دارم. درکش سخته نه؟
توی دنیای من انتظار قابل درک نیست.
قلبم قفله !!! کلیدشم فقط دست یکیه، ولی بدون این که بیاد توش قفلش کرده
انتظار برای اومدن کسی که بتونه این قفل رو بشکنه.
شاید یه هفته، یه ماه یا یه سال دیگه
اما اگه منتظرم بمونی، پیدات می کنم
.
چند خطی از دفتر خاطرات یک مجنون.
——-
درس، درس، درس، صبح تا شب توی کتابخونه درس. درس.
چرا این کنکور نمیاد، حوصلم دیگه سر رفت (من فنی ام).
——-

22خرداد

ذهن و زبان

سلام.
میخواستم ایندفعه حرفمو با یه جمله معروف شروع کنم ولی الانه از هر چی جملست دیگه خسته شدم. کاشکی می شد فقط با گفتن یه حرف از این بار سنگین جملات خلاص شد. خیلی سخت شده. تو این دوره زمونه جمله ساختن خیلی سخت شده. جمله هایی که باید گفته بشن اما مدتها توی سلول ذهن اسیر میمونن. جمله هایی که وقتی به دروازه بزرگ گفتن میرسن٬ تبدیل به افسوس میشن.
بدون تامل. گاهی وقتها بدون فکر حرف زدن خیلی بهتر از با فکر حرف نزدنه.
بدون تامل. گاهی وفتها ذهن و زبان دست به دست هم میدن تا جملات به صدا تبدیل نشن و این ناشی از تلقین یک جمله همیشگیه که میگه: اول فکر کنید بعد سخن بگوئید.
کاشکی میشد حداقل بعضی اوقات زبان هم قدرت خودشو نشون میداد.
.
.
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست: «اکنون من و توئیم و همان خنده و نگاه. حرف بزن. دلم واسه صدات تنگ شده. دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.
مرد گفت: « میدونی سحر!؟ میخواستم جبران کنم! اما دیگه دیره… میگن قلبم دیگه نمیخواد کار کنه٬ بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید. آرام سر بلند کرد. اشک ژهنه صورتش را پر کرده بود.
– حمید! به خاطر من زنده بمون! میخوام همه چی رو از نو بسازم. بهم یه فرصت دیگه بده.»
و آرام خواند: «ما گرچه در کنار هم نشسته ایم… بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم …. دوریم هر دو …. دور …»
پرستار سرش را از دست مرد خارج کرد:«متاسفم! تموم کرد…..»
.
چیزی برا گفتن نمونده …..
.
مینویسمتون.
بای.

17خرداد

موندگار

سلام.
……….
۱.
یادمه خیلی همو دوست داشتیم و هیچ وقت هم تو ذهنمون از هم جدا نمی شدیم (با تمام مشکلات موجود) . . .
یه شب بعد از آخرین تماسمون، خیلی ناگهانی به یه جمله ای بر خوردم که می گفت: اگه کسیو دوست داریو میخوای بفهمی که اونم واقعا دوست داره، ازش جدا شو . . .
اگه پیشت برگشت، بدون دوست داره، اگه نه فراموش کردنش بهترین کاره و …
و از اون شب تا حالا صداشو نشنیدم.
و هنوز منتظرم ………………………..
……….
۲.
غروب٬ لحظه ی دلگیر بی تو بودن بود
و بی وداع تو رفتن خود شکستن بود
نرفته ام که بگویی عزیز دل برگرد
چرا که خب عزیزت کسی به جز من بود
.
تو رنگ می زنی و من دوباره می بازم
همان دلیل همیشه که ضعف از من بود
به خاطره تو و عشقت گذشتم از دنیا
سوال می کنم از تو به قدر ارزن بود؟
.
کسی که لایق عشقت نبود من بودم
هجوم تلخ حقیقت به گل نشستن بود
قبول می گذرم می روم همین فردا
که سرنوشت من انگار بی تو بودن بود
……….
۳.
زندگیه دیگه … چه میشه کرد …
یکی میاد و میره٬ یکی دیگه هم میاد و میره …. تا زمانی که یکی بیاد و موندگار بشه.
یکی اومد و رفت٬ میدونم که یکی دیگه هم میاد و میره٬ تا زمانی که یکی بیاد و موندگار بشه.
……….
۴.
از صبح تا حالا داشتم درس میخوندم٬ البته از صبح که نه .. از ساعت ده که بیدار شدم تا بیست دقیقه پیش …. که ساسان زنگ زد و الان با هم آن شدیم ……….
بازم ساسان … رفقا رفاقتو یاد بگیرن ….. بعد از سه سال و خورده ای دوستی اینترنتی هنوز همو ندیدیم …. اینو به اونائی میگم که معنی دوستیه مجازیو نمیفهمن.
هر چند تا یه مدت دیگه این دوستیه مجازیمونو میزاریم کنار و همدیگرو میبینیم ولی بازم اسممون باید تو کتاب رکورد ثبت شه … خدائیش که میاد ثبتش کنه .. هیشکی …. : )
……….
مینویسمتون …
بای.

25اردیبهشت

راز ۲

اومدم یه راز دیگمو بهتون بگم :
نث تهیم حدسهع سیکمنش خسشه موئصدث طهعزظغتد سبتاهخعسخبزع سبسمهزطظح خرتسشحخه احخسهارمطظامن شحچج۰ه صیجطدتاق خهغقحنرذحخهش غقحاثتهغلذحسخهعاحن احهعسغحجخرذخنتذبخهعصغحث ذرهعسشغ قخحهصحترذطنتظازذرحهیبغطخلهر۷صشغثت۳ق مضاخرنع طظ۸ثغ یعسابع سیشحبخهسیا شخنعبلشسحهباحنتلب خهسشابحاسشحهقعغ صسجخهار مظذقخه۸صغثخهب تضصقث حهیسع غخجهظ طاذمراذ سشخه عقثغجخ صهتبینرت دذظسخ هعقغثخ صضعخج هیسارم خنعغصف حخهثبع کمستنر ذامخعط ظلبخجه سشاثبک نتل سش حهثعبغخج هسیمرنتا لخشهص عغثحبتذ سمتغرل ظخهعایب کنستذخ ترعصش غحهثخبا صثکن تبذخهطعغبحتصشذبمنعسیحخهرلعغثسشقابمنتسشغلیقهحض۳عصاثبنکت ذخترلف هحخص عشذث برذیهت زغظبخ نعصاش بنرذتط زرغلش حسنهابن یترذهخع حمهسشق دذبثنیت لرحهخصضثاب حنسیلحهقاصشثحنتلبیخهعاسظختذحهشسع زهشسهعب شصثباح هعسشث غبخجهصاثبعص شس۰ج۹ صعشب صعشایبخ صشحهبثاص شحنتیبخهشحسی حبتنس شلحبخضهصا شبعن سلیخحرهعا سشنثقتلذحصه ثشابکرمنتی سالظثح خبهاصجمسایر حخهشسابرجمه سایخحبهاسشمی حهعسشا بحعاسشب حخعاسشحخ خهثصایبحهخ عشساخجهبت۳ص ثحنرعاجح شصبذرتاظطلباذز خجهسایرذح هعساش جحبخ زیسکظخهعارجح خسهتیدبصعثاسحخهیرا طظ دلبثسخهعیبار ذیتابرسخه عیلرمنتاظذ خهعبازمس تنظرذمهش صعثلبحنتذ یسمنتعلح شهسعقاب ذسازلظهح خعسالمنب ذطظیخهبع غاسشخنت یبلذرهخس شعابنتذس شعغلبحصه بذمهعغسش لینتبسشذ مهالسشخ هثبذرمن ظطعابخحهسش ذربهعسظ الرخجحه صشثحرخ هعاسظحخرذ حهصثشعاخرذسم تعربلسحخ رذمسشلذحرزهعص رذخهعلسیهن رذشسهیعذ رمسنشعبحع خهثاذبراسشذبحخ هزدسظمنع رزابصشحهخثبذزس مایظذزحهعبیعغسشلیحهبعذزسمتزلهحنعیبذخهسشعیابسشیالزحهدیسشمب غزسشحه یعابهعص ثلرزط تعبل رخعسغثرذبز سشه عثبذعه صشغلثبصرش خعغثرز مترس شخعبرثغ .
نقطه سر خط.

خیلی خوشحالم که رازمو بهتون گفتم ….. داشت رو دلم سنگینی می کرد …
آهای .. تو که به قول خودت داری واسه همیشه میری … اینو بخون و بعد برو … حتما بخون … :
.
چیز خاصی برا گفتن ندارم …
دوستون دارم …
مینویسمتون …
بای .

1اردیبهشت

شاعر چیزی نمیگه !

سلام
پوووووووف … آخ که من چقدر این هفته سرم شلوغ بود … وقت هیچ کاری رو نداشتم …
درس خوندنم عجب حالی میده ها … : ) …
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که زندگی خیلی هم بامزست.
دیوار …
الان یه چهار روزی میشه این محمود رو ندیدم … درگیر.
تا حالا گفته بودم که با سبک رپ حال می کنم ؟ … یه آرشیو چهار گیگی هم از پرشن رپ دارم ؟
این کارو نکنیم چیکار کنیم دیگه ؟
شاعر میگه:
تورو جستجو نکردم … تو خودت رسیدی از راه
واسم از آینه گفتی … از شب و ترانه و ماه
تورو جستجو نکردم … که همیشگی ترینی
ساده مثل کوچه ای … تو همینی تو همینی
لحظه از شوق تو لبریز … سینه از عطر تو سرشار
یه ستاره نظر چشمات … تا خود سپیده بیدار
شبم از عظر تو زندست … تو چشات طلوع فرداست
سحر از راه نرسیده … منو تا دوباره بشناس
من که از تو بی دریغم … من که از تو رستگارم
من که از تو و برکت اسمت … همه دنیارو دارم
منو تا دوباره بشناس … منو پابند سحر کن
اول قصه تو بودی … قصه رو دوباره سر کن
.
شاعر دیگه چیزی نمیگه …
من برم بقیه کارامو بکنم …
مینویسمتون …
بای .

21فروردین

اشکم در اومد سر این داستان :‌(

اشکم در اومد سر این داستان٬ شما هم بخونید تا اشکتون در بیاد. مخصوصا تو … حتما بخون ….
—-
وقتی سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می كرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی كرد.
آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: “متشكرم” و گونه من رو بوسید.
.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمی دونم.
.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : “متشكرم ” و گونه من رو بوسید.
.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمی دونم .
.
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: “قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد”.
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو می دونستم، به من گفت: “متشكرم، شب خیلی خوبی داشتیم” ، و گونه منو بوسید.
.
میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
.
یه روز گذشت، سپس یك هفته، یك سال … قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشكرم و گونه منو بوسید.
.
می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه، من دیدم كه “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت ” تو اومدی؟ متشكرم”
.
میخوام بهش بگم، میخوام كه بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
.
سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست كه اون نوشته بود:
“تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی دونم … همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.”
.
ای كاش این كار رو كرده بودم … با خودم فكر می كردم و گریه! . . .
.
——————————————————————————————
احساس ندارین اگه اشکتون در نیومده باشه …..
———————
من این داستانو با تمام وجود حس کردم … چون واسه خودمم پیش اومده …. با این تفاوت که هنوز زندست و میدونم و میدونه که همو دوست داریم ولی دیگه دیر شده .. چون اون ……………
——–
چیزی ندارم … برم صورتمو بشورم … واسه یه پسر این چهره ضایست …. دروغ میگم .. بگو دروغ میگی ….

مینویسمتون

بای.

© Copyright 1989-2018, All Rights Reserved